حکمت مطهر
لطفا خودتان را معرفی کنید .

محمد علی مطهری , برادر بزرگ استاد شهید مطهری هستم و در سال 1295 هجری شمسی متولد شدم . در حال حاضر در فریمان به کشاورزی مشغولم . مرحوم پدر ما دارای پنج پسر و دو دختر بود . یکی از خواهران ما هم فوت شده است . در بین پسرها به ترتیت سنی اول من بودم , بعد شهید مطهری و بعد هم برادرانم محمد باقر , محمد تقی و حسن .

اخلاق و رفتار استاد شهید در کودکی چگونه بود ؟

مرحوم شهید مطهری از کودکی با ما کاملا متفاوت بود . احترام خاصی به پدر و مادر می گذاشت و علاقه شدیدی به درس و مطالعه و مکتب داشت . استاد شهید تا چه سنی در فریمان تحصیل می کردند ؟

تا سن دوازده سیزده سالگی در فریمان نزد مرحوم پدرم مقدمات را آموخت و دو سال هم من و او به اتفاق با یکدیگر در مدرسه ابدال خان مشهد تحصیل می کردیم . بعد از دو سال مجددا به فریمان برگشتیم .

چه شد که به فریمان برگشتید ؟

شهید مطهری در نگاه خانواده 6
منابع مقاله: پاره ای از خورشید ص 50، مطهری، محمد علی ؛

آقای محمد علی مطهری برادر استاد

لطفا خودتان را معرفی کنید .

محمد علی مطهری , برادر بزرگ استاد شهید مطهری هستم و در سال 1295 هجری شمسی متولد شدم . در حال حاضر در فریمان به کشاورزی مشغولم . مرحوم پدر ما دارای پنج پسر و دو دختر بود . یکی از خواهران ما هم فوت شده است . در بین پسرها به ترتیت سنی اول من بودم , بعد شهید مطهری و بعد هم برادرانم محمد باقر , محمد تقی و حسن .

اخلاق و رفتار استاد شهید در کودکی چگونه بود ؟

مرحوم شهید مطهری از کودکی با ما کاملا متفاوت بود . احترام خاصی به پدر و مادر می گذاشت و علاقه شدیدی به درس و مطالعه و مکتب داشت . استاد شهید تا چه سنی در فریمان تحصیل می کردند ؟

تا سن دوازده سیزده سالگی در فریمان نزد مرحوم پدرم مقدمات را آموخت و دو سال هم من و او به اتفاق با یکدیگر در مدرسه ابدال خان مشهد تحصیل می کردیم . بعد از دو سال مجددا به فریمان برگشتیم .

چه شد که به فریمان برگشتید ؟

ماجرا از این قرار بود که در سال 1312 بین مالکان فریمان اختلاف افتاد و رضاشاه فریمان را تصرف کرد . بلافاصله شروع کردند به خیابان کشی و در سال 1314 که رضاخان به مشهد آمد , او را برای دیدن فریمان آوردند . رضاخان با همان عصا و شنل در فلکه ایستاده بود و وزراء و مردم نیز همه در اطراف بودند که ناگهان زنبوری درشت و قرمز در یقه او افتاد و نیشش زد. دکتر آوردند و دارو به گردنش مالیدند اما فایده ای نکرد . قرار بود برای ناهار در فریمان بماند ولی به خاطر همین ماجرا نماند . نقل می کنند که گفته بود[ : فریمان پدرسوخته زنبورهای بدی دارد] .

بعد از آن ماجرا , دستور دادند که فلکه را وسیع کنند . منزل ما پشت همان فلکه بود و در طرح می افتاد . در سال 1314 که من و مرحوم اخوی در مشهد مشغول تحصیل بودیم , خبر دادند که منزلمان را خراب کرده اند و اسباب و اثاثیه ما را بیرون ریخته اند . به همین خاطر , من و ایشان نتوانستیم ادامه تحصیل دهیم . ایشان مجبور شد یکی دو سال در فریمان و قلندر آباد کتابهای مرحوم پدرم را مطالعه کند .

در چه سالی ایشان به قم رفتند ؟

در سال 1316 که اوج محدودیت روحانیان بود , به طوری که حتی هیچ روحانی ای را سوار ماشین نمی کردند , ایشان ناگهان تصمیم گرفت به قم برود . هر چقدر بعضیها او را منع کردند و گفتند که صلاح نیست , قبول نکرد و گفت که تصمیمش را گرفته است .

ایشان در همان سال 1316 با مرحوم دایی مان به قم رفت و از آن سال به بعد غیر از سالی یکی دو مرتبه که برای دیدن پدر و مادر و اقوام به فریمان می آمد , اغلب ایشان را نمی دیدم .

از جمله در سال 1326 وقتی ایشان به فریمان آمد , حضرت امام ( ره ) هم به دعوت ایشان به فریمان آمدند .

آن وقت به حضرت امام رحمة الله علیه[ حاج آقا روح الله] می گفتند . ایشان در مدرسه فیضیه درس اخلاق می دادند .

آن سال , برادرم برای زیارت و دیدن پدر و مادر به مشهد آمد . اتفاقا حضرت امام هم برای زیارت به مشهد آمده بودند . ایشان از حضرت امام دعوت کرد که بیابند فریمان . امام هم قبول کردند و به اتفاق دو نفر از علمای مشهد , مرحوم میرزا علی اکبر نوغانی و مرحوم غلامحسین بادکوبه ای که آدمهای معروف مشهد بودند , تشریف آوردند .

دو یا سه شب افتخار میزبانی امام را داشتم .

مرحوم میرزا علی اکبر نوغانی , مردی بسیار بذله گو و خوش مجلس بود . مرحوم پدر ما هم خیلی خوش مجلس بودند . این دو با هم رو به رو شده بودند و خیلی با هم شوخی می کردند . حضرت امام به میرزا علی اکبر نوغانی گفته بودند[ : حریف چغری ( 1 ) داری] .

ان زمانها فریمان شهر نبود , قصبه ای بود و اتومبیل هم نداشت . برای آنکه میهمانان به دیدن سد فریمان بروند , چند اسب تهیه کردیم .

حاضران می پرسیدند[ : کدام اسب ملایمتر است ؟ کدام اسب بهتر است ؟ کدام یک از اسبها رامتر است که ما سوارش شویم ؟]

امام فرمودند[ : اسبی را که از همه اسبها شرتر است , به من بدهید . ]

اتفاقا اسبی را که نسبتا شرتر بود , سوار شدند .

برای این سامان , همین افتخار کافی است که وجود مبارک امام را در اینجا دیدند .

برخورد امام با مرحوم پدر شما چطور بود ؟

امام به قدری به پدر ما ارادت پیدا کرده بودند که مرحوم برادرم می گفت : هر موقع حاج آقا روح الله مرا می بینند , می گویند[ : آقا چطور است ؟] یک بار هم من به قم رفته بودم , در منزل امام خدمت ایشان رسیدم و سئوال هایی را که پدر ما از ایشان داشتند , پرسیدم .

حضرت امام خیلی به پدر ما علاقه داشتند و پدر ما هم فریفته امام بودند. در سال 53 هم باز استاد به مشهد آمدند و آقای خامنه ای و آقایان فلسفی ( هم آقای فلسفی واعظ و هم آقای فلسفی که الان در مشهدند ) را دعوت کردند و آنها هم تشریف آوردند و ما افتخار میزبانی آنان را داشتیم .

بعد هم مرحوم علامه طباطبایی باز به دعوت مرحوم برادرم به فریمان آمدند.

چه شد که استاد شهید به تهران رفتند ؟

بعد از ازدواجش ده بیست روز در فریمان بود و بعد همراه خانمشان به قم رفتند و خانه ای اجاره کردند .

پنج شش ماه در قم ماند و چون دید که با حقوق ناچیزش نمی تواند خانواده را اداره کند , تصمیم گرفت که به تهران برود . به تهران رفت و ابتدا خانه ای در خیابان ری اجاره کرد و بعد در کوچه دردار خانه ای به قیمت 24 هزار تومان خرید که همه ساختمان و حیاط آن در مجموع 60 متر بود .

یکی دو سال آنجا بود و بعد در کوچه آبشار منزلی به قیمت حدود 70 هزار تومان خرید .

یکی دو سال هم آنجا بود و بعد در خیابان دولت منزلی خرید .

هنگام فوت پدرتان , استاد شهید کجا بودند و چه برخوردی با این ماجرا داشتند ؟

پدرم بیش از صد سال سن داشتند . ماه مبارک رمضان بود و ایشان روزه گرفته بودند . با آن سن و با آن ناراحتی , این کار صلاح نبود , ما خواستیم ایشان را منصرف کنیم , اما گفتند[ : حالا چند روزی می گیریم , ببنیم چه می شود] .

چند روزی روزه گرفتند و گفتند[ : حالم بد نیست , خیلی خوب است . ]

تا آخر ماه مبارک رمضان روزه گرفتند . روز چهارم یا پنجم ماه شوال بود که من به دیدن ایشان رفتم . پرسیدم[ : حال شما چطور است ؟]

گفتند[ : بد نیست ولی دیشب خیلی ناراحت بودم . سینه ام درد می کند . ]

گفتم[ : کجای سینه تان ؟ طرف چپ یا طرف راست ؟]

گفتند[ : طرف راست] .

گفتم[ : اگر طرف راست است , اشکال ندارد . شما شبها می روید بیرون , حتما سرما خورده اید . شلغم بخورید , برای شما بد نیست] .

ایشان به کرسی تکیه داده بودند . یک قابلمه شلغم درست کردیم و آوردیم . زیر کرسی نشستیم و چهار پنج تایش را گرم پوست کندیم و گفتیم[ : شلغم می خورید ؟]

گفتند[ : بد نیست] .

دو سه تا خوردند که متوجه شدم طوری به در نگاه می کنند که انگار کسی دارد وارد می شود . پسرم هم آنجا بود و گفت[ : شاید] . . .

گفتم[ : نه] . . .

و تمام شد . می خواستیم جنازه ایشان را نگه داریم تا برادران دیگر هم بیایند , اما مردم نگذاشتند .

قبلا در وصیتی به من گفته بودند[ : مرا در خواجه اباصلت دفن کنید . ]

پرسیدم[ : چرا ؟ ممکن است بتوانیم شما را در صحن دفن کنیم] . گفتند[ : نه , آنجا دفن نکنید . آنجا را دائم عوض و بدل می کنند , خوب نیست . خواجه اباصلت کنار راه زوار امام رضاست , گرد و غبار زوار امام رضا روی قبرم می نشیند , کافی است] .

از این رو , بنا به وصیت خودشان , ایشان را در خواجه اباصلت دفن کردیم . مرحوم برادرم , صبح روز بعد آمد . چقدر هم ناراحت شده بود و گفت :

چرا صبر نکردید ما بیاییم ؟

گفتیم[ : ما نکردیم , مردم جمع شدند و ایشان را بردند و دفن کردند . ]

چه خاطراتی از استاد شهید به یاد دارید ؟

ابراهیم مهدوی در مجله[ زن روز] چیزهایی درباره حجاب و زن می نوشت . استاد شهید 33 شماره در آن مجله جواب او را داد . تا جایی که شنیدیم مهدوی از غصه دق کرد .

بعد از آن 33 شماره , ایشان دیگر در[ زن روز] مطلبی منتشر نکرد . برادر کوچکمان می گوید[ : به منزل برادرم در خیابان دولت رفته بودم . یک نفر آمد و سلام و علیک کرد و به ایشان گفت مدتی است که دیگر در مجله زن روز چیزی منتشر نمی کنید . از قرار معلوم , وقتی ایشان آن مقالات را چاپ می کرد , تیراژ مجله خیلی بالا رفته بود . ایشان گفت :

چون مدتی لازم دانستیم بنویسیم , ولی حالا لازم نمی دانیم که بنویسیم .

آن شخص پاکتی پول در آورد و خواست به برادرم بدهد . برادرم گفت : از همان اول هم من برای پول نمی نوشتم که حالا بخواهم برای پول بنویسم . آن موقع وظیفه شرعی می دانستم که بنویسم , ولی حالا وظیفه شرعی نمی دانم که بنویسم .

بعد , زد زیر دستش و گفت :

این پولها را جای دیگری خرج کن] .

درهر صورت , دیگر ادامه آن مقالات را در آن مجله چاپ نکرد و بعدها آنها به صورت کتاب در آمد .

یک سال هم که استاد به مشهد آمده بود . حاج آقا دوراندیش , یکی ازکشاورزان مشهد , به مدت پنج شب مجلسی تشکیل داده و از استاد دعوت کرده بود که در منزلش سخنرانی کند . شب دوم بود که بنده رفتم مشهد و در جلسه شرکت کردم . پای منبر استاد عده زیادی ازشاعران , ادیبان , عالمان , روحانیان و بزرگان از جمله مرحوم استاد محمد تقی شریعتی و پسرش دکتر علی شریعتی گرد آمده بودند . مجلس که تمام شد , مرحوم دکتر شریعتی از من پرسید[ : منزلتان کجاست ؟]

مسیر را که گفتم , دکتر گفت[ : سوار شو , مسیر ما هم از همان جا می گذرد] .

سوار شدیم . دکتر شریعتی پشت فرمان نشست و پدرش هم پهلویش . من هم روی صندلی عقب نشستم . در بین راه , دکتر شریعتی سر صحبت را باز کرد و گفت[ : واقعا عجیب است . این آقای مطهری از یک کلمه حرفی که آدم هیچ فکرش را نمی کرد , چه چیزهایی در آورد . واقعا خیلی عجیب است] ! استاد شریعتی گفت[ : پدر جان ! می دانی علتش چیست ؟]

دکتر شریعتی گفت[ : نه]

پدرش گفت[ : ما دو جور دانشمند داریم . یک عده دانشمند علوم قدیمه که واقعا شخصیتهای بزرگی اند ولی از علوم جدید اطلاعی ندارند . یک عده هم هستند که علوم جدید را خوانده اند و از علوم قدیمه اطلاعی ندارند , مثل تو . ولی آقای مطهری هر دو جنبه را دارد . هم علوم قدیمه اش کامل است و هم علوم جدیدش] .

چگونه از شهادت استاد باخبر شدید و چه کردید ؟

پسر بزرگ من در مشهد ساکن است . او با مرحوم استاد باجناق است . ایشان ساعت ده صبح مطلع شده بودند . ساعت دو بعد از نیمه شب , پسرم آمد و در زد . گفتند[ : به عمو جان سوء قصد کرده اند] .

گفتم[ : حالش چطور است ؟]

گفت[ : می گویند حالش وخیم است] .

اتفاقا برادر دیگرم هم آنجا بود . اتومبیل هم داشت . ساعت سه یا چهار به طرف تهران راه افتادیم . تقریبا ساعت هشت یانه به تهران رسیدیم . جنازه شان را برده بودند دانشگاه . رفتیم دانشگاه یکی از آشنایان مرا شناخت . آن قدر شلوغ بود که نمی گذاشتند کسی داخل شود وارد مسجد شدم و بعد که جنازه را برداشتند , اصلا نفهمیدم کجا رفتیم . بازیک نفر از بستگان , مرا دید و به جمعیت گفت[ : راه بدهید , برادر آقاست] .

مردم هم راه دادند . خلاصه از دانشگاه بیرون رفتیم . ما را سوار کردند و به میدان شوش بردند . می خواستند جنازه را ببرند . خودم را به

آمبولانس رساندم . در آمبولانس , بالای سر جنازه نشستم . راه تهران تا قم را هم بسته بودند . و به دروازه قم که رسیدیم , گفتند امام به پیشواز آمده اند . امام چند متری آمدند و بعد رفتند .

پاورقی :

( 1 ) به معنی ماهر و قوی


نوع مطلب : معرفی استاد، از نگاه دیگران، شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic